سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد
آنچه خود داشت ز بیگانه تمنـــا می کرد
![]()
![]()
![]()
ارزنده ترین زینت
سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد
آنچه خود داشت ز بیگانه تمنـــا می کرد
![]()
![]()
![]()
يادم باشد : حرفي نزنم که دلي بلرزد و خطي ننويسم که کسي را آزار دهد ،
يادم باشد : که روز و روزگار خوش است و تنها دل من است که دل نيست ،
يادم باشد : جواب کينه را با کمتر از مهر و جواب دو رنگي را با کمتر از صداقت ندهم ،
يادم باشد : بايد در برابر فرياد ها سکوت کنم و براي سياهي ها نور بپاشم ،
يادم باشد : از چشمه ، درس خروش بگيرم و از آسمان ، درس پاک زيستن،
يادم باشد سنگ خيلي تنهاست، بايد با او هم لطيف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند ،
يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام نه براي تکرار اشتباهات گذشته !
يادم باشد هر گاه ارزش زندگي يادم رفت در چشمان حيوان بي زباني که به سوي قربانگاه
مي رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم ...
يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردي که از سازش عشق مي بارد به
اسرار عشق پي برد و زنده شد !
يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر کسي فقط به دست خودش باز مي شود ،
يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم ...
و يادمان باشد هيچگاه از راستي نترسيم !

فرشته ي يك كودك
كودكي كه آماده ي تولد بود نزد خدا رفت واز او پرسيد:"مي گويند فردا شما مرا به زمين
مي فرستيد،اما من به اين كوچكي وبدون هيچ كمكي چگـــونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟"
خداوند پاسخ داد:"ازميان بسياري از فرشتگان،من يكي را براي تو در نظرگرفته ام.او در انتظار توست وازتو نگهداري خواهد كرد."

-اينجا در بهشت،من هيچ كاري جز خنديدن وآواز خواندن ندارم و اينهابراي شادي من كافي هستند.
خداوند لبخندي زد:"فرشته ي تو برايت آواز خواهد خواند وهر روزبه تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهي كرد وشاد خواهي بود."
كودك ادامه داد:"من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي دانم؟"
خداوند او را نوازش كرد وگفت:"فرشته ي تو ،زيباترين وشيرين ترين واژه هايي را كه ممكن است بشنوي،درگوش تو زمزمه خواهد كرد وبا دقت وصبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني."
كودك با ناراحتي گفت:"وقتي مي خواهم با شما صحبت كنم چه كنم؟"
خداوند براي اين سؤال پاسخي داشت:"فرشته ات دستهايت را كنار هم مي گذارد وبه تو ياد ميدهد كه چگونه دعا كني."
كودك سرش را برگرداندوپرسيد:"شنيده ام كه درزمين انسان هاي بدي هم زندگي مي كنند .چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟"
-فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد،حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.

كودك با نگراني ادامه داد:"اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود."
خداوند لبخند زد وگفت:"فرشته ات هميشه در باره ي من با تو صحبت خواهد كرد وبه تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت؛گرچه من همواره در كنار تو خواهم بود."
درآن هنگام بهشت آرام بود .اما صداهايي از زمين شنيده مي شد.كودك مي دانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند .او به آرامي يك سؤال ديگر از خداوند پرسيد:"خدايا! اگر بايد همين حالا بروم ،لطفا" نام فرشته ام را به من بگوييد."
خداوند شانه ي او را نوازش كرد وپاسخ داد:"نام فرشته ان اهميتي ندارد .به راحتي مي تواني او را مادر صدا كني."!
